روزگار غریبی ست نازنین... خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
 

واژه هایم که به انتها می رسند

برایت میرقصم

تو فقط بخند...

 

  

+ شیرین نازنینم بخند...

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 20:11 نويسنده سحر
 

من خوب میدانم

تنم سوزناک تر از پاییز است

ولی جانانِ من

می شود در آغوشت بخوابم

تا بهار؟...

 

+ خسته ام و تب دار
یادت باشد بیدارم نکنی ...

 بعد نوشت: 10 آذر ماه 
حالم بهتره و در حال حاضر
مانند موجودی ناز و گوش مخملی
مشغول مطالعه هستم 

ممنونم از لطف بی دریغ شما دوستان عزیز 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 12:33 نويسنده سحر |

 

امروز بهم یادآوری شد

من همون دختری هستم که

پاییز و سرماش و غروب زیباش رو

بسیار دوست می دارم

پس غر زدن ممنوع...

 

+ ولی گاهی غر زدن خوب میباشد ، خوب

++ اینجا هم نمی شود غر زد...

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 19:19 نويسنده سحر
 

می خواهم ادای بنده های سر به زیر را در آورم

نه این کار من نیست

خدایا،

می شود مرا همانگونه که هستم

دوست بداری؟...

 

+ میخواهم بی ریا بندگی کنم
تو نمی خواهی؟...

++ روزگار کسی که چرب زبانی بلد نیست را ببین...

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 19:53 نويسنده سحر |

 

می شود با دل های پاکتان

این شب ها

آوای اَمَن یُجیب را

به خدا برسانید ؟

می شود؟ ...

 

+ تاريخ شنبه دهم آبان 1393ساعت 13:45 نويسنده سحر
 

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

 

دلی که پر میکشد بسوی حرمش ولی نمیتواند

روحی که آشفته و ناآرام است ولی در کالبد خسته حبس است

چشمانی که می بارند و می بارند ولی بسته نمی شوند

خدایا ،

به خودت قسم 

آشفته نبودن نمیتوانم

مگر می توان حسین گفت و حسین شنید و اشک نریخت؟ 

این عشق را خود در دل ها بپا کردی

خدایا، 

به حسین قسم

لیاقت زندگی حسین وار را برای عاشقانش می خواهم...

 

+ تسلیت ای دل عاشق ...

++ التماس دعا

و 

+++ من از حسین آموخته ام درس شهامت را...

 

بعد نوشت در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه سوم آبان 1393ساعت 23:49 نويسنده سحر
 

گفت سال ها صبر و انتظار

سهم من بود از زندگی

گفت دیگر بس است سکوت

آهاااااای دنیاااااا

به قطره های بارانت قسم

حالا تمامیِ تو از آنِ من است

می فهمی؟...

 

+ عجب صبری او دارد...

++ آبانِ دوست داشتنیه من
ماه میلاد مهربانی ها
خوش آمدی...

+ تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 19:32 نويسنده سحر |

 

عمری است که دم به دم علی می گویم

در حال نشاط و غم علی می گویم

یک عمر علی گفتم و ان شاالله

تا آخر عمر هم علی می گویم...

 

 

+ من از علی آموخته ام درس عدالت را...

++ عیدتان مبارک و خوش 

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 12:53 نويسنده سحر
 

با من سخت است ما شدن

اما!

توانا بود هر که با ما بود...

 

+ از مرز اعتماد به نفس گذشته و به اعتماد به سقف رسیده ( اینگونه میگوید مریم بانو ) 

++ آرزومند دعاهای پاکتان هستم...

+++ عیدتان مبارک

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 16:41 نويسنده سحر |

 

پاییز یعنی

قدم زدن در رنگارنگِ برگ ها

باران های ناگهانی

موهای فرفری

هوای خنک و شال گردن

پاییز یعنی

قهوه داغ به همراه کیک سیب

و

پاییز یعنی

خدایا سرشارم کن از مهر...

 

 

 

 

 + اینکه بغضم نیست
 اینکه تو دلم چیزی نیست
 یه عمری بهش خندیدم
 یه عمر چیز کمی نیست... 

 

++ پاییزتان پر مهر ، قشنگ 

 

+ تاريخ سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 11:3 نويسنده سحر |